تبليغاتX
سوفی شب


سوفی شب

دوباره روی زمینم!

روی زمینم و دونه های اشکت رو به نخ میکشم فرشته ی من و مثل گردنبندی از مروارید، به گردن شب میآویزم...

دوباره اینجام و فکر نکنی که یه وقت تنها میذارمت خلوت شبهای نامکرر!

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت 12 توسط سوفی| |

همیشه میگفت وقتی میاد اینجا و حرف میزنه حس خوب بودن بهش دست میده. براش خوب نبود زیاد هیجان زده بشه. بهش سخت میگرفتم. ولی نمیخواستم دلش بیشتر از این شکسته بشه. گاهگداری هم خسته بود و خودش نمی تونست بیاد. چند بار هم من رو آورده بود اینجا و به منم یاد داده بود.نوشته هاش رو که میخوندم اشک به چشمام هجوم میاورد.ولی حالا نه از من کاری ساخته است نه از اشک نه از هیچ کس بجز خدا...شما هم بخاطرش از خدا درخواست کنید تا سوفی من برگرده
نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 9 توسط سوفی| |

"خوبِ من سلام؛ امشب رو باید با دردِ همه ی بیمارای عالم و بدونِ تو کنار بیام، تا ۶ صبح کشیکم، کلیدها رو با خودم بردم که، نکنه یه وقت، بیداری بیاد و با یه بوسه همراهت بشه...منتظرم تا برگردم و ازش پیشی بگیرم؛ قربانت بابا"

وقتی نصفه شب از تنگی سینه ام از خواب بیدار شدم، بعد از اینکه یه لیوان آب خوردم، دیدمش و خوندمش و آروم گرفتم، به خاطر بابا خوابیدم، تا صبح که اومد، از بوسه اش سرشارم کنه...

این روزا خیلی آرومتر از گذشته شدم ماهِ من، شب نشینِ نگاه بیکرانِ تو، که همه ی امید و آرزوم، این روزا در نگاهِ تو خلاصه میشه...

نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 10 توسط سوفی| |

زیر چادرِ اکسیژن که باشی همه ی قدر و قیمتِ دنیا و زندگی رو ، میشه از نگاهِ رنگ باخته اش خوند ! تمامِ نیروم رو جمع کردم تا با به لب آوردنِ یه لبخند ، به قول معروف بپیچونمشو بذاره وقتی برگشتم بیام اینجا ...

اینها به کنار ، اوضاع وقتی سخت میشه که ، رنگ باختن چشماش حکایت دیگشون رو پنهان نکرده که "همه ی لرزش دست و دلش از آن بود که عشق پناهی گردد!! "

نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 11 توسط سوفی| |

این روزا مدام در این فکرم که چه روزی می تونم بیام اینجا و براتون حرف بزنم ، انرژی بگیرم و از نگاهِ جدیدم به زندگی لذت ببرم . قلب من دیگه نمی خواد بتپه ! و من به خاطرِ این ، باهاش درگیری دارم . باید ببینیم کدوممون برنده می شیم ؛ شما چی فکر می کنید ، که اون برنده است ؟ ولی من اینطور فکر نمی کنم ...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت 11 توسط سوفی| |

باز هم شبه و من زیرِ آلاچیقِ باغ نگاهت می کنم ، بالا مکان ماهِ من ! نگاهت می کنم و به این فکر می کنم که .. آره منم بلاخره میام پیشِ تو و از این زمین و زمینی ها جدا می شم

اگه بدونم تو واسه اومدنم لحظه شماری می کنی ، من هم مثلِ این قلب ، به قصدِ رهایی ، سنگی میشم و میام ...

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 10 توسط سوفی| |


Design By : Night Skin