روی زمینم و دونه های اشکت رو به نخ میکشم فرشته ی من و مثل گردنبندی از مروارید، به گردن شب میآویزم... دوباره اینجام و فکر نکنی که یه وقت تنها میذارمت خلوت شبهای نامکرر! "خوبِ من سلام؛ امشب رو باید با دردِ همه ی بیمارای عالم و بدونِ تو کنار بیام، تا ۶ صبح کشیکم، کلیدها رو با خودم بردم که، نکنه یه وقت، بیداری بیاد و با یه بوسه همراهت بشه...منتظرم تا برگردم و ازش پیشی بگیرم؛ قربانت بابا" وقتی نصفه شب از تنگی سینه ام از خواب بیدار شدم، بعد از اینکه یه لیوان آب خوردم، دیدمش و خوندمش و آروم گرفتم، به خاطر بابا خوابیدم، تا صبح که اومد، از بوسه اش سرشارم کنه... این روزا خیلی آرومتر از گذشته شدم ماهِ من، شب نشینِ نگاه بیکرانِ تو، که همه ی امید و آرزوم، این روزا در نگاهِ تو خلاصه میشه... اینها به کنار ، اوضاع وقتی سخت میشه که ، رنگ باختن چشماش حکایت دیگشون رو پنهان نکرده که "همه ی لرزش دست و دلش از آن بود که عشق پناهی گردد!! " اگه بدونم تو واسه اومدنم لحظه شماری می کنی ، من هم مثلِ این قلب ، به قصدِ رهایی ، سنگی میشم و میام ...
| Design By : Night Skin |

